تبليغاتX
وبلاگ را پاس بداریم
نمی دونم چی بنویسم که ما را فیلتر کردند لطفا بیاین تو سایت جدیدم

www.kazeroon1986.blogfa.com

نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 |

مقدمه

یه چیزی که این روزها بدجوری بدجوری مغزم گائیده " خدمت سربازی " است که به زودی زود در همین " ب " بسم الله این وبلاگ تو خواب زمستونیش فرو می ره البته مرخصی کوفت و زهرمار که بخوره منم Update می کنم کلمات رو سرتون .... ( اینها همه مقدمه بود )

بریم سر اصل مطلب از نظر من خدمت سربازی یک زور و یک اجباری است که انسان به اون باید تن بدهد در غیر این صورت باید به همه بدهد ، منظورم اینه که تو این کشور صاحب هیچ چیز و هیچ جایی نیست و حتی دانشگاه نمی تونی بری البته بعد 6 ماه ، اگه یه موتور سیکلت بخری نمی تونی به اسم خودت بکنی و از همه مهم تر اون پاسبورت لعنتی گره خورده به این پایان خدمتی لعنتی و همین مسائل است که اغلب جوان ها با نارضایتی و گلایه سر خر کج می کنند می رن تو پادگان و کونشون به معنای واقعی پاره می شه و متاسفم برای خودم که دارم می رم .....

البته داستان سربازی من با بقیه داستان ها یه ذره متفاوت است و من تا 3 ماه پیش می گفتم : " تو گور می خوابم و خاکم کنید ولی لباس سربازی نمی پوشم ..... حالا چی شد که می خوام بپوشم .

من رفتم دانشگاه آزاد ، همه چی بود درس می خواندم و زندگی بد نبود و می گذروندیم ( البته واحد سما بود و داف تو دانشگاه نبود) خلاصه ما با یه نفر آشنا شدیم تو لندن بود و 25 سال پیش از ایران پیچیده بود در روزای بمباران که ملت داشت کونشون پاره می شه و بازار فرارم گرم بود این رفیق ما رفته بود بریتانیا و من هم وقتی زندگیش دیدم که 18 سالگی باروبندیل جمع کرده و رفته ... بهم برخورد و کفتم هر جور شده باید برم و رو پای خود وایسم و کشکی کشکی برگه انصرافم به دانشگاه آزاد دادم که برم اون ور ، و به دوست و آشنا گفتم ما رفتنی شدیم و به صورت "فرار" ولی لز اونجایی که استقلال مالی نبود و باید خوایه های بابامون می مالوندیم وهی مالوندیم تا آب لمبو شد آخرشم گفت " نه " برو سربازی بعدش پول می دم برو تحصیل کن ... منم کونک سوخت هم دانشگاه پریده هم خارج و این طور بود که یه مدت هم به خرحمالی تو مغازه ها تن دادم برجی 150- 200 هزار تومان آوردم دیدم عمرم داره به گا می ره هر جا هم می خوام استخدام بشم دیوس ها می گن " کارت پایان خدمت " و خلاصه حکایت ما اینجوری شد که گفتم و گفتم کون لغتون می رم سربازی .....

یک نکته هم بگم گفتم برگردم دوباره دانشگاه تو همین کشور ولی وقتی برگشتم شانس تخمی 6 ماه هم پر شده بود و ....................... حالا هم دارم می رم امیدوارم دوست های خوبی برام بشید ..... چقدر زر زدم فعلا .............. اینم یه عکس از خودم.

 

Image and video hosting by TinyPic

جهان آلوده خواب است

شب از وحشت گرانبار است

جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار .........

نوشته شده توسط هادی در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |